ديار اشك
خلوت من (۱)

چي بگم از دست تو اي روزگار                            اي كه در نا پايداري پايدار

ديگه دستت رو بزار تو دست من                            به تو چي مي رسه از شكست من

 

امشب دلم خيلي گرفته انگار تموم غمهاي عالم همه اينجا مهمون من هستند

  يك بغضي سنگين تو گلومه كه دوست دارم فرياد بزنم دريغ كه نمي تونم

امشب  بد جوري هواي گريه دارم اما ديد گانم مرا ياري نمي كنند

 

((چشم من بيا منو ياري بكن                        گونه هام خشكيده شد كاري بكن))

 

دلم از دست اين روزگار گرفته كه بد جوري با ما بد افتاده نمي دونم چرا اينقدر سرسختي مي كنه

نمي دونم چرا  يك كمي با ما راه نمياد

 

((از روزگار دلم گرفته                   از اين همه تكرار دلم گرفته

دلم مي خواد گريه كنم                  بارون ببار دلم گرفته))

 

نمي دونم چرا قسمت ما اينجوريه براي رسيدن به چيزي بايد اينقدر عذاب بكشم تا شايد بعدها به او برسم يه جورايم ديگه به اين تقدير و سرنوشت دارم عادت مي كنم  چون يك بارم براي دلخوشي نشده به يك چيز رو راحت و يا براي  اولين بار به او برسم هميشه عذاب بدبياري بدبياري  اي فلك تا كي

امروزم كه مي تونست روز بزرگي  تو زندگيم باشه اما بازم بدبياري اومد سراغ ما و مرا ناكام گذاشت

كه حالا امشب بغض كنم كنار پنجره و نظارگر ((اشكهاي)) آسمان باشم واقعا امشب چه شبيست آسمان هم انگار بحال من گريه مي كنه

اي كاش تنها همدم من كه ((اشكهاي)) من هستند از ديدگانم سرازير مي شدن تا شايد با آنها كمي درد دل مي كردم بلكه آرام شوم     اما كه امشب ((اشكها يم))هم دارن برام ناز مي كنند .

 

بدادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته          نگو از دوري كي نپرس از چي گرفته

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٤ بهمن ،۱۳۸٤ - آرش(اشك)